۲ مطلب یکی خنده دار و یکی جدی

اتل, متل, توتوله!


شعر فوق بنابه دلایل زیر, قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:

 
۲- ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت همقافیه و هموزن است !

 
۵- نشر اکاذیب: شاعر میگوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف میزند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر میکنند؟!


۶- بی‌توجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هستهای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان, آن را به برادرانمان در ونزوئلا, فلسطین و لبنان تقدیم کند!

 
۷- اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی), باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی میشود.


۸- تشویق به بی‌حجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب میشود, مصداق ترویج بدحجابی است.


علیرغم تمامی ایرادات وارده, از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک صادر کنیم:


همچنین به اطلاع شاعران و مولفان عزیز میرساند که با دریافت مبلغی مختصر, آثار شما را قابل چاپ مینماییم.


با تشکر: وزارت فرهنگ و ارشاد

 

چه کسی را باور کنم...؟!
 

:::
:
:
:

تا حالا  پیش اومده که یه اتفاقی براتون افتاده باشه و اون اتفاق رو دوست نداشته باشی؟

و حتی بعد از اون اتفاق نا خوشایند از خودت ' اطرافیان ' زندگی و و و و ..... نا امید شده باشی؟

می دونم واسه خیلی ها ' نه البته همه ' این اتفاق افتاده.

این البته که گفتم واسه ی این بود که:

 براتون یه داستان وا قعی رو بنویسم که بهتون ثابت شه  '         

‹ خواستن توانسته › و نا امید شدن چاره ی کار نیست!

 یعنی چی؟

بخون تا منظورم رو بهتر درک کنی.

:::
::
:

دکتر ها به من گفتند که دیگر هیچ گاه راه نمی روم ' اما مادرم گفت که من راه می روم و من حرف مادرم را باور کردم!

 داستان دختر کوچکی را برایتان می گویم که در یک کلبه ی محقر دور از شهر در یک خانواده ی فقیر به دنیا آمده بود.

زایمان ' زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس ' ضعیف و شکننده ای بود.همه شک داشتند که زنده بماند.

وقتی چهار ساله شد ' بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت.ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد.مادرش به او گفت : "علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که بخواهی می توانی بکنی ' تنها چیزی که احتیاج داری ==› ایمان ' مداومت در کار ' جرات و یک روح سر سخت و مقاوم است. "

بدین ترتیب در نه سالگی دختر کوچولو بستهای آهنی اش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها  فکر می کردند و می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود  ' راه رفت و چهار سال طول کشید تا قدمهای منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود.

او یک آرزوی باور نکردنی داشت ' آرزو داشت بزرگترین دونده ی زن جهان شود ' اما با پاهایی مثل پاهای او ' این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟

در سیزده سالگی در یک مسابقه ی دو شرکت کرد و نفر آخر شد.در تمام مسابقات دبیرستان شرکت کرد و در تمام مسابقات ' آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد!!!

از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.

در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت و آنجا در برابر اولین دونده ی زن دنیا ' یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا به حال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد.

اما ویلما پیروز شد و در دو صد متر ' دویست متر و دو امدادی چهارصد متر ' سه مدال المپیک گرفت.

آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره ی المپیک ' سه مدال طلا کسب کند ' در حالی که گفته بودند: ‹ او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود! ›

:::
::
:
من که از خوندن این مطلب واقعا به اون دختر کوچولو با اون همه ضعف و بیماری و فقیری که یه روزی تونست قهرمان شه افتخار کردم...

اما تو چه نظری داری؟

به نظرت من ' تو و بقیه هم می تونیم مثل اون باشیم؟

آره می تونیم...

فقط کمی باید باور داشته بشیم

اول خودمون رو بعد اطرافیان رو!


بر گرفته از مجله ی موفقیت