چه کسی را باور کنم...؟!
تا حالا پیش اومده که یه اتفاقی براتون افتاده باشه و اون اتفاق رو دوست نداشته باشی؟
و حتی بعد از اون اتفاق نا خوشایند از خودت ' اطرافیان ' زندگی و و و و ..... نا امید شده باشی؟
می دونم واسه خیلی ها ' نه البته همه ' این اتفاق افتاده.
این البته که گفتم واسه ی این بود که:
براتون یه داستان وا قعی رو بنویسم که بهتون ثابت شه '
‹ خواستن توانسته › و نا امید شدن چاره ی کار نیست!
بخون تا منظورم رو بهتر درک کنی.
دکتر ها به من گفتند که دیگر هیچ گاه راه نمی روم ' اما مادرم گفت که من راه می روم و من حرف مادرم را باور کردم!
داستان دختر کوچکی را برایتان می گویم که در یک کلبه ی محقر دور از شهر در یک خانواده ی فقیر به دنیا آمده بود.
زایمان ' زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس ' ضعیف و شکننده ای بود.همه شک داشتند که زنده بماند.
وقتی چهار ساله شد ' بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت.ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد.مادرش به او گفت : "علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که بخواهی می توانی بکنی ' تنها چیزی که احتیاج داری ==› ایمان ' مداومت در کار ' جرات و یک روح سر سخت و مقاوم است. "
بدین ترتیب در نه سالگی دختر کوچولو بستهای آهنی اش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها فکر می کردند و می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود ' راه رفت و چهار سال طول کشید تا قدمهای منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود.
او یک آرزوی باور نکردنی داشت ' آرزو داشت بزرگترین دونده ی زن جهان شود ' اما با پاهایی مثل پاهای او ' این آرزو چه معنایی می توانست داشته باشد؟
در سیزده سالگی در یک مسابقه ی دو شرکت کرد و نفر آخر شد.در تمام مسابقات دبیرستان شرکت کرد و در تمام مسابقات ' آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد!!!
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.
در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت و آنجا در برابر اولین دونده ی زن دنیا ' یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا به حال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد.
اما ویلما پیروز شد و در دو صد متر ' دویست متر و دو امدادی چهارصد متر ' سه مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره ی المپیک ' سه مدال طلا کسب کند ' در حالی که گفته بودند: ‹ او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود! ›
:::
::
:
من که از خوندن این مطلب واقعا به اون دختر کوچولو با اون همه ضعف و بیماری و فقیری که یه روزی تونست قهرمان شه افتخار کردم...
به نظرت من ' تو و بقیه هم می تونیم مثل اون باشیم؟
فقط کمی باید باور داشته بشیم
اول خودمون رو بعد اطرافیان رو!